تبليغاتX
شراره های آفتاب
بيان احساس از واقعيتها و آرمانهاي انساني در قالب نظم

خدايا!

تو اي اميد بي‌پايان

هوايم را نگه دار

در كمينم بادبان‌ها

به هر جايي

سر خود را

كشان با باد هرجايي

به سوي ناكسان ‌آباد

سرابي مي‌نشانند

  ********************

خدايا!

 ما نيز آلوده اين رود به ناحق خروشان از گل و لاي هستيم... با مردم نبودن را نمي‌توان ره‌آورد كرد كه گريزاني، نماد ناتواني است... اگر بودن به زشتي هم نمايشت دهد اما بايد با آن شدن بكاري كه شايد روزي جوانه‌هاي آدميت سر از خاك برون كنند ....

********************

سلامم را نمي‌خواند پاسخ گفت ...

ولي هرگز گريبان سر نخواهم برد ...

كه خود سر را فرازان

در هواي يار مي‌بينم

********************

من و تنهايي و عزلت ...

هيهات منه ظله..

با خود هستم و هرگز

به فراسوي نگاهم ...

به جهنم

سفري نيست كنم...

********************

دوباره باز مي‌آيد

ني چوپان

كند مدهوش

از سور و طرب

باز اين دل خشكيده ما را

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت   توسط  دکتر اسفنديار دشمن‌زياري  | 

ديري است؛

زود شد،

درياب!

جان پناه توست

آمدن چه گذشت

و هنگامه رفتن

دوان دوان

ساربان كوچ را

بر سوتكي

سوز ني راند

مسير فسانه

بر من و تو

توان بهار شدن را

در زمستان

بر كوهان دو پله

خواهد شكافت

شكوه خورشيد

از شكاف يخ‌

ناز باران مي‌آيد،

مي‌آيد، شتاب مكن،

شتاب مكن

رويا...! نه

حقيقت را

پهناي دور

امتداد نور

شكيب كن

سوگند به چشمانم

تخم خورشيد

جوانه مي‌رويد

آفتاب: بهمن‌ماه  ۱۳۹۰

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت   توسط  دکتر اسفنديار دشمن‌زياري  | 

شب به خودی خود

دلگیر است

کنون شبِ طولانی،

مهتابِ کمرنگ ....

من اما،

آفتاب را پیشبازم

امیدوارم

امیدوار ....

قلبم خورشید می زاید!

 *******************

به ياد بهار

بلبل و قمري

در كمند دار

چگونه مي‌خسبند!؟

 ******************

کدام عاشق؟

مجنون که رو به بیابان،

بر فرق ترانه

به جاي ليلي

نفرت کاشت،

فرهاد که از درد تیشه

دست ترك‌خورده را

مستانه بر مرگ سبزه ها

به یاد شیرین باز گذاشت و.....

آفتاب: دي‌ماه 1390

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت   توسط  دکتر اسفنديار دشمن‌زياري  | 

عزيز دلم تولدت مبارك
هان ، اي خداي خورشيد!

امشب  دريابم

-ويرانه‌ي ديوانه،بر پهناي دل‌ حسرت زده در هجران آن چشمان معصوم آرميده بر كام گِل-

اسيرم ..... اسيرم




دوباره شب شد و شيدايي روزم به ياد آمد

در اين تاريكي بي انتها سوسو به داد آمد

بيا اي چشم آهو تو نگر شايد شميمي دور

دري وا كرد و بوي پيرهن بر پشت باد آمد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت   توسط  دکتر اسفنديار دشمن‌زياري  | 


به گوش خود همي ديدم صداي نوبهاران را

به چشم خود چشيدم سوز و سرماي زمستان را

در آن شب مست بودم تا همي فرياد شد، جانم

چرا خوابي، مگر نشنيده‌اي فرياد طوفان را؟

 ********************************

دوباره شب شد و شيدايي روزم به ياد آمد

در اين تاريكي بي انتها سوسو به داد آمد

بيا اي چشم آهو تو نگر شايد شميمي دور

دري وا كرد و بوي پيرهن بر پشت باد آمد

********************************

مرا جز درد كس با خود، نگاري را نمي بينم

كه دردم را فراتر از بهاران در كنار دل نمي‌چينم

چقدر شب‌هاي جمعه با رخ محزون دو چشمانم

به ره دوزد نگاه و جز غبار بيكران چيزي نمي‌بينم

********************************

درد روزگار

عزلت كشان

طاهر سوخت

چه بي نشان

عريان، عريان .....

و باز هم

عريان

 ********************************

كنار دست خود

بنشان

نگاهم را

كه هرگز

ديدگان

از شير جان

تا بيكران

كامش عسل

دامش به زهر

بي نشان

وايم چه شد

اي نازنين

سوختم جگر

هر لحظه

ياد آن نگاهت

روزگاران را

آفتاب: آبان و آذر 1390

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت   توسط  دکتر اسفنديار دشمن‌زياري  |