تبليغاتX
شراره های آفتاب
بيان احساس از واقعيتها و آرمانهاي انساني در قالب نظم

استاد شادروان رعدي آذرخشي

چه شد آن غمگساري‌ها، چه شد آن مهرباني‌ها

چه شد آن مستي و آن شور و شوق و شادماني‌ها

جفا رانديم با عشق و بلاها را به خود خوانديم

كنون جوييم از آن آهوي مشك‌افشان نشاني‌ها

مپرس از من حكايت‌ها و بگذر زين شكايت‌ها

گره رين كار بگشا دلبرا، با كارداني‌ها

اگر بزم وفا خواهي ز خورشيد صفا روشن

سبك برخيز و آتش زن به جان سرگراني‌ها

به افسون شكرخندي زبان بسته‌ام بگشا

ترش منشين و شورانگيز با شيرين زباني‌ها

سخنداني هنرمندم، چنين خاموش مپسندم

كه خاموشي بود جادوی مرگ جاوداني‌ها

ز تاريكي چه خيري ديده‌اند اين خاكيان يارب

كه چون ديوان گريزانند از روشن رواني‌ها

شفق همرنگ خون شد بسکه این سیل برادركش

ز خون نقش فنا زد بر جبين زندگاني‌ها

به جنگ فتنه برخيزند و خود صد فتنه انگيزند

الا اي گمرهان، اين نيست رسم پهلواني‌ها

هماي صلح ننشيند به بام ما كج انديشان

نه با ناقوس كوبي‌ها، نه با تكبير خواني‌ها

برون رانيم اگر آز و نياز از صحنه گيتي

ز كوي صلح برخيزد صلاي كامراني‌ها

جهان را صبح آزادي و آبادي به خود خواند

در اين ديجور وحشت همتي، اي كارواني‌‌ها

                                                   لندن: 1326 

"زندگی‌نامه دکتر غلامعلي رعدي آذرخشي"

والدين و انساب: پدر استاد غلامعلي رعدي آذرخشي، ميرزا محمدعلي افتخارلشگر و نياكانش از مستوفيان آشتياني بودند كه در عهد فتحعلي شاه قاجار به تبريز مهاجرت كردند.

تحصيلات رسمي و حرفه‌اي: غلامعلي رعدي آذرخشي، در هفت سالگي به دبستان رفت، سپس تحصيلات متوسطه را در دبيرستان فردوسي به پايان برد. در سال 1306 به تهران رهسپار شد و از دانشكده حقوق و علوم سياسي ليسانس گرفت. وي در آبان سال 1315 عازم پاريس شد تا به تحصيل خود ادامه دهد. مدتي چند نيز در ژنو تحصيل كرد و سرانجام در رشته حقوق بين الملل و ادبيات تطبيقي دكترا گرفت و در سال 1320 به ايران بازگشت.

فعاليت‌هاي ضمن تحصيل: شهرت ادبي غلامعلي رعدي آذرخشي، از همان سال‌هاي اول تحصيل دبيرستان آغاز شد و اين شهرت را بيشتر مرهون شعر «نگاه» است كه به برادر بي زبانش هديه كرده است. اين شعر را در آن زمان همه پسنديدند و بر سر زبان‌ها افتاد و بسياري از خاورشناسان آن را ترجمه كردند.

مشاغل و سمت‌هاي مورد تصدي: غلامعلي رعدي آذرخشي پس از بازگشت به تهران، مديريت كتابخانه فني وزارت فرهنگ و رياست اداره ي كل نگارش را عهده دار شد. وي مدتي نيز رياست دبيرخانه فرهنگستان ايران را برعهده داشت. پس از بازگشت از پاريس و ژنو در وزارت فرهنگ مشغول كار شد و تا مديركل وزارت ارتقاء يافت. در سال 1324 براي شركت در يونسكو نامزد شد و به اتفاق استاد حكمت به انگلستان رفت، سپس به نمايندگي ايران در كميسيون مقدماتي آن سازمان انتخاب و به نيابت رياست سازمان منصوب شد و پس از يك سال به رياست هيئت نمايندگي ايران در كنفرانس يونسكو در پاريس شركت كرد و تا سال 1342 با داشتن عنوان وزيرمختاري و بعد سفيركبيري، به سمت نماينده ي ثابت و دائمي ايران در انجمن مزبور به خدمت اشتغال داشت.

فعاليتهاي آموزشي: غلامعلي رعدي آذرخشي در سال 1312 به خدمت وزارت معارف درآمد و چندي به سمت دبير ادبيات به تبريز رفت. وي پس از مراجعت به ايران در سال 1342 در دانشگاه تهران و دانشگاه ملي به تدريس پرداخت و جمع زيادي از طلاب و دانشجويان را تربيت نمود.

مراکزي که فرد از بانيان آن به شمار مي‌آيد: غلامعلي رعدي آذرخشي در امر ايجاد فرهنگستان ايران با استاد محمدعلي فروغي و استاد علي اصغر حكمت همكاري كرد. وي در سال 1347 اقدام به تأسيس دانشكده ادبيات دانشگاه ملي (دانشگاه شهيد بهشتي فعلي) نمود.

ساير فعاليتها و برنامه هاي روزمره: غلامعلي رعدي آذرخشي، سرپرستي مجله ي آموزش و پرورش و رياست هيئت تحريريه روزنامه ي ايران را بر عهده داشت. وي در سال 1321 به عضويت فرهنگستان ايران درآمد. وي علاوه بر شماري از آثار قلمي به صورت كتاب و جزوه ، داراي مقالات و سخنراني ها و اشعار فراواني است كه در روزنامه ها و مجلات ادبي و علمي مهم نيم قرن اخير به چاپ رسيده است.

 زمان و علت فوت: غلامعلي رعدي آذرخشي ، پس از عمري خدمت اجتماعي و سال‌ها تلاش و پژوهش، سرانجام در روز يكشنبه 17 مرداد 1378 در 93 سالگي در تهران زندگي را بدرود گفت و پيكرش در بهشت زهرا به خاك سپرده شد.

                                   

آثار:

  • پنج آينه
  • ويژگي اثر : شامل مثنوي هاي سياسي و ... .
  • جهان بيني فردوسي
  • رستاخيز ادبي ايران
  • مجموعه اشعار برگزيده ي نگاه
  •  مجموعه شعر پرواز
  •  مجموعه شعر مسمط نوروزيه

                                    يادش گرامي و روانش شاد باد




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت توسط ..:: دکتر اسفنديار دشمن‌زياري ::..

معلم پای تخته داد ميزد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسي‌ها

لواشک بين خود تقسيم می‌کردند

وآن يکی در گوشه‌ای ديگر «جوانان» را ورق می‌زد.

برای اينکه بيخود های ‌و هو می‌کرد و با آن شور بی‌پايان

تساوي‌های جبری را نشان می‌داد

با خطی ناخوانا بروی تخته‌ای کز ظلمتی تاريک

غمگين بود

تساوی را چنين بنوشت : يک با يک برابر است

از ميان جمع شاگردان يکی‌برخاست

هميشه يک نفر بايد بپاخيزد...

به آرامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است

نگاه بچه‌ها ناگه به يک سو خيره گشت و

معلم مات بر جا ماند

و او پرسيد: اگر يک فرد انسان، واحد يک بود

آيا يک با يک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگين فرياد زد آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت:

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه

قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پايين بود؟

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه می‌داشت بالا بود

وآن سيه چرده که می‌ناليد پايين بود؟

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

اين تساوی زير و رو می‌شد

حال می‌پرسم يک اگر با يک برابر بود

نان و مال مفت‌خواران از کجا آماده می‌گرديد؟

يا چه‌کس ديوار چين‌ها را بنا می‌کرد؟

يک اگر با يک برابر بود

پس که پشتش زير بار فقر خم می‌گشت؟

يا که زير ضربه شلاق له می‌گشت؟

يک اگر با يک برابر بود

پس چه‌کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟

معلم ناله‌آسا گفت:

بچه‌ها در جزوه‌های خويش بنويسيد:

.......يک با يک برابر نيست

                 شادروان خسرو گلسرخی ۱۳۵۴




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت توسط ..:: دکتر اسفنديار دشمن‌زياري ::..

چند دریا اشک می‌باید

تا در عزای اردو اردو مرده بگرییم؟

چه مایه نفرت لازم است

تا بر این دوزخ دوزخ نابه‌کاری‌ بشوریم؟

 

نُه سال از خواب ابدی شاعر بزرگ ما گذشت، اما شور و بیداری و امید در ترانه‌های رهائی او هم چنان موج می‌زند و شاید هیچ گاه مانند امروز به ما نزدیک نبوده است. شاملو، شاعر آزادی، شاعر آینه‌ها و رویاها، شاعر تعهد به انسان و بیزاری از وَهنی که بر تبار انسان می‌رود، حضور انسان را بر آفاق روشنِ آگاهی و رهائی، حیاتی جاودانی بخشید. او بود که در دشوارگذرترین گریوه‌ها و گردنه‌های خطرخیزْ مردمان را صلا در داد:

 

من درد مشترکم، مرا فریاد کن!

 

احمد شاملو در سراسر زندگی پُرفراز و نشیب خود هرگز در برابر ستم کاران و دشمنان آزادی، نه سکوت را برتابید، نه سرسپردگی را، نه گردن خم کردن در برابر نواله‌ی ناگزیر را. شعر بلند او، «شعری که زندگی است»، جز در ستایش آزادی نبود و هیچ گاه برای خاموشی و فراموشی سروده نشد.

 

او از هنگام سرودن مرغ دریا در ۱٣۲۶ تا واپسین شعرش در ۱٣۷٨، در همه حال، در زندان و شهر و خانه، با کلامی جادوئی آمیزه‌ای غرورآفرین از عشق، دادخواهی، آزادگی و مردم‌دوستی سر داد. شگفتا که در آخرین قطعه‌ی آخرین شعرِ به‌چاپ‌رسیده‌اش گفته است: «آن‌گاه دانستم / که مرگ / پایان نیست.» و شگفت‌تر آن که در نخستین سروده‌اش آورده ‌است که «خاموش باش، مرغ! دمی بگذار/ امواج سرگردان شده بر آب/ کاین خفتگان مرده/ مگر روزی/ فریادشان برآورد از خاک.»

 

شاملو در کنار سرودن شعر، با دفاعِ عملی از آزادی بیان از طریق انتشار نشریاتی چون خوشه و کتاب‌جمعه از پیشتازان ترویج فرهنگ و ادبیات پیشرو بود. کلام و کردار آزادی‌خواهانه‌ی او که به‌حق سرمشق و منشِ نسل پُر امیدِ امروز ماست، ما را جز به راه مبارزه برای تحکیم و گسترشِ آزادی بیان و اندیشه نمی‌خواند.

 

کانون نویسندگان ایران بر این باور است که گرچه ممکن است چندگاهی آزادی در بندِ حنجره‌ی خاموشِ روزگار قادر به خواندن نباشد، بی‌گمان پرندگان قفس شکن‌اش ... سرانجام آسمانِ چشم به‌ راه خود را باز خواهند یافت- چنان که روزگار ما گواه آن است.

                           برگرفته از سايت هم ميهن

لینک مطلب




لينك ثابت نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت توسط ..:: دکتر اسفنديار دشمن‌زياري ::..

گسترده پر و بال

 

بر این شهر سیه زاغ

 

یلدا چه دراز است

 

شبش خسته و طولانی

 

 و سخت است

 

پیمودن این راه پر از داغ

 

همره شدنم

 

با سفر سنگ سیاهی

 

امید نهادن به دل کاه

 

نیاز است چراغی

 

سیلی به رخ دل

 

بزن ای خفته فرتوت

 

راهی بگشا

 

بلبل سر گشته

 

و خوش باش

 

نمایان شود آخر

 

سر شاخ و....

 

در این باغ

 

 آفتاب: آذرماه ۱۳۵۶ بازداشتگاه جمشیدیه




لينك ثابت نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت توسط ..:: دکتر اسفنديار دشمن‌زياري ::..

قاصدک پیام نبر؛

كهنه شده،

دست چندم است!.

سبزي رسانه‌

در كرانه؛

بهار را ...

به ديوار غروب،

چه سخت؛

قنديل بسته است

پس:  زمستان و  ياد لرزه‌های اخوان!؟    

آفتاب: بهار ۱۳۸۸

 

زمستان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید ، نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کسی یازی

 به اکراه آورد دست از بغل بیرون

 که سرما سخت سوزان است

نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک

 چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .

نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟

 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای

منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم

منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور

 منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم

حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

 تگرگی نیست ، مرگی نیست

صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم

 حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد؟

فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است

حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان

نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین

درختان اسکلتهای بلور آجین

زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت توسط ..:: دکتر اسفنديار دشمن‌زياري ::..

خسته لای دیوار،

غبار گز می‌کند.

به یاد شباب

ناقوس را

كر می‌شنود.......

چرايش را....؟؟؟؟

شاید زياد نیست که بود؛

شاید يادش به جوانه زدن،

نسيان شد.

نخستش، پایان روئید و آرزوهايش،

در میان چکش گم شد.

 به بازار کودکی اف مي‌‌برد

که بزرگیش اسكلت نوشت.

بهار را هم با درد شقایق،

نرگس می‌نوشد

بيچاره.....

به گوش فرياد بي‌رمق

هي هي هي....

زود باش، بپر، بپر

زردی تو از من،

 سرخی من  پیشکش..

آفتاب: بهار ۱۳۸۸




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت توسط ..:: دکتر اسفنديار دشمن‌زياري ::..