چه تلخ است ..در آیینه شکسته دیدن...آی آدمها...ديوانهام..ديوانهي حصر و ..براين بيگانگي بيگانهام!؟

آی آدم ها:
چه تلخ است
خود را در آيينه،
شكسته ديدن!؟
چه سخت است
بر مزار خويشتن،
شيون و جامه دريدن!؟
چه زيباست
سه تيغ را پشت تاريكي،
افق دميدن!
آي آدمها
ويرانهي اين خانهي ويرانهام
ديوانهام....ديوانهي حصر و ....
براين بيگانگي بيگانهام
آي آدمها........... آي آدمها
آفتاب: اردیبهشت ۱۳۹۰
به ياد ناصر حجازي
کدام عاشق؟
مجنون که رو به بیابان،
بر فرق ترانه
به جاي ليلي
نفرت کاشت،
فرهاد که از درد تیشه
دست تركخورده را
مستانه بر مرگ سبزه ها
به یاد شیرین باز گذاشت و.....
نه باور ندارم....
کدام عاشق!؟ کدام معشوق؟
عاشقان مردانيده شدند
شايد و شايد.... تنها با پُرسه بتوان
سوگشان را بر منارهها فریاد زد.
آفتاب: ارديبهشت 1390
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت توسط دکتر اسفنديار دشمنزياري
|
زخم شمشیر زمان را